X
تبلیغات
عالمی نوشت
عالمی نوشت

تا کجا دوام می آورید؟چقدر ظرفیت دارید؟

اصلا کاسه ی صبر برایتان مفهومی دارد؟یا به جای آن چاهی هستید که هر چه در خود می ریزید پر نمیشود؟

فکر میکنم ارتباطی فامیلی با ایوب پیامبر دارم.مثل همه ی شما چیز های درد آور زیاد دیده ام و لغات درهم شکننده زیاد شنیده ام.اما برای هر کدام از ما معیار اینکه چه چیزی...در چه حد به روان ما آسیب می زند متفاوت است.ریلکس ترین آدم ها از توهین های مستقیم هم دلخور نمیشوند.کسانی هم هستند که با شنیدن لغت <تو> به نقطه ی جوش میرسند.

خودم را در این مقال نقد میکنم:بینابین رفتار میکنم.به طور کلی هیچ صفتی در من مطلق نیست و به نسبت شرایط و موقعیت تصمیم میگیرم که چگونه باشم. تنها عکس العملی که در ارتباط با توهین مستقیم از من دیده شده<منظورم توهین هایی است که به نظرم جدی بیاید و نه شوخی> ابراز تعجب از حدود بالای شقاوت و گستاخی طرف است!آن هم نه با کلام...که با میزان گشودگی چشم هایم!در عوض چیزهای دیگری به شدت مرا میشوراند.دیدن حق خوری قوی تر...بخاطر سکوت ضعیف تر ها(ظلم).نگاه سراسر خواهش کودکی پشت ویترین اسباب بازی فروشی(فقر).ثانیه هایی که از طرف گروهی از جوانان وطن در خیابان ها به بطالت میگذرد(!!).اوضاع علمی مملکت.اساتید دوزاری....

می دانم که نباید خودم را نقد کنم.چون درست نیست و معمولا هم درست از آب در نمی آید.خودشناسی خوب است ولی رسیدن به آن در این حد است که مثلا من تا ترم دیگر از تحصیل فارغ شده باشم(منظورم نشدنی بودن اش است!)ولی دوست داشتم آنچه درباره ی خودم فهمیده ام را به سمع و باز هم سمعتان برسانم!

به سوالات اولم با مثال پاسخ میدهید؟!در صورت امکان با رسم شکل!!

-مادر ها گل اند...ماهند...جیگرند...اصن یه وعض عجیبی.تقدیم به روح بزرگ و مهربانشان:

کتابی که در دو پست پیش درباره اش بحث شد!




نوشته شده در تاريخ 92/02/10 توسط ابوالفضل



سرم درد میکرد...

حتما سرم درد میکرد که فیزیک به آن خوبی را رها کردم و به دامان پر آشوب معماری پناه آوردم!خیلی روزهای خوبی بود.تمام ترم همه ی کلاس ها تشکیل میشد و من در همه حضور میخوردم و درس نمیخواندم و آخر ترم به سنگین و رنگین ترین شکل ممکن حداقل ۶۰٪ درس هایم را می افتادم و به احتمال زیاد مشروط میشدم و آنقدر به فیزیک خواندنم گیر میدادم که دیگر شرایط تغییر رشته هم برایم کنسل میشد و شاید از دانشگاه اخراج میشدم و خب...جای دیگری بجز سربازی برایم وجود نداشت.بعد از خدمت هم کار پیدا نمیکردم و مثل خیلی از هم سن و سال های هم شهری ام ول میچرخیدم و در خیابان های لجن زده ی شهرم به جنس های مخالفم گیر میدادم.چقدر لذت بخش...

بجای آن همه ماجراهای جالب و هیجان انگیز...معماری میخوانم.

نیمی از هفته را صبح تا شب دانشگاهم و نیم دیگر آن را در فکر دانشگاه.بیش از حد واحد پاس میکنم و کتاب زیاد میخوانم و به خاطر اینکه لغاتی که یادم میماند در کلاس هایم زیاد تکرار میکنم ...حال همه را به هم میزنم.اینجا را دوست دارم...همه ابوالفضل صدایم میزنند...آن جا اما از بس آقای عالمی شنیده ام قیافه ام شبیه سبز ترین شکلک بلاگفا شده.شما ها را فراموش نکرده ام اما چون نمیرسم سر بزنم خیلی ها از من ناراحت اند.آخرش هم ارشد تهران قبول میشوم.شاید دکتر هم بشوم.آدم موفقی بشوم و توی جامعه توان سر بلند کردن داشته باشم و جنس های مخالفم در خیابان ها از من لغات هشت الهفت نشنوند.ولی سربازی را باید بروم...اوضاع متفاوتی دارم اما مطمئنم حتما سرم درد میکرد.

سمنان که بودم هروقت سرم را میخاراندم سردرد میشدم...اینجا اما فرصت سرخاراندن هم ندارم...

الان که اینها را مینویسم...از خیلی کارهایم زده ام...اگر برایتان بشمارم میفهمید که چه ظلمی در حق خودم میکنم...اما چه کنم؟دوستتان دارم...و در وادی عشق...منطق...سگ زرد است!




نوشته شده در تاريخ 92/01/27 توسط ابوالفضل



اکنون میتوانم در گذشته ام سفر کنم و به وضوح خودم را ببینم که چطور سالهای سال با بیشعوری زندگی کردم.به عنوان یک بیشعور درمان شده...رنج و مشقت لازم برای درمان شدن را درک میکنم.چیزی که هیچ آدم عاقلی دوست ندارد آن را تجربه کند...ولی وقتی آدم گرفتار بیشعوری شد...چاره ی دیگری برایش وجود ندارد.دیر یا زود زندگی در برابرت قد علم میکند و میگوید:"تو بیشعوری".

شما هم در مقابل تکذیبش میکنید...لگدش میزنید.لعنتش میکنید.سرش فریاد میزنید.کتکش میزنید.با او جر و بحث میکنید.سعی میکنید فراموشش کنید و فحشش میدهید.اما زندگی جا نمیزند.یا شما قبل از آنکه او بحسابتان برسد به حساب خود میرسید و یا او به حساب شما میرسد.

"بیشعوری"-دکتر خاویر کرمنت-محمود فرجامی.

اعتقاد دارم درصدی از همه چیز در همه ی ما وجود دارد...و البته چگونه تقسیم شدن این همه چیز...بدست خداست.




نوشته شده در تاريخ 92/01/19 توسط ابوالفضل



شما رو نمیدونم...اما من یکی که تو سال جدید تغییر چندانی نکردم!

میپرسید از کجا معلوم؟!

هنوز که هنوز است...مشخ های نوروزی مال شب آخر است!

پ.ن:برای دور و بری هایت...اگر عسل طبیعی نیستی...عسل بدیعی باش.




نوشته شده در تاريخ 92/01/16 توسط ابوالفضل



هیجان انگیز ترین اتفاق این روزهای من دیدن سریالی بود که تمام فیلم برداریش رو یک دوست خوب و نزدیک به عهده داشته...

یک عالمه سکانس...کلوز آپ های دیدنی و خیلی قسمتای دیگه از یک سریال وقتی جذاب تر میشن که بدونی پشت دوربین ثبت کنندشون مردی ایستاده که تا دیروز خوب نمیشناختیش.مفهوم نزدیکی در دنیای مجازی وقتی پر رنگتر جلوه میکنه که با سینماگران همبلاگی میشی...و با یه سرچ ساده...!

"همه ی خانواده ی من" در ایام نوروز از شبکه ی سه سیما...میتونید ساعت ۱۱ و ۱۵ دقیقه ی شب به بعد حدس بزنید که این دوست خوب فیلمبردار کی میتونه باشه!!

شعله و شهرام عزیز...ببخشید که جنبم تو این زمینه ها پایینه!شایدم همه میدوننو من در جریانش نبودم...به هر حال...جذابیت این قضیه...پست شد!تمام.




نوشته شده در تاريخ 92/01/03 توسط ابوالفضل



یک هفته سمنان بودم...یعنی دقیقا یک هفته را در سمنان...و در کنار یک دنده ترین دایی دنیا زندگی کردم!

بعد از مدتها دوری از سمنان...باز هم با دایی ام هم خانه شده بودم.اینکه صرفا به عنوان ور دست و کمک احوال دایی آنجا بودم و عملا کار دیگری آنجا نداشتم باعث میشد یکنواختی گذر زمان را با پوست و گوشتم حس کنم.حس غریبی نبود.هر سال قبل از عید و قبل از بازگشایی مدارس این روال تکرار می شود و من پوچی و بیهودگی را تجربه میکنم.اصولا انجام کارهایی که به آنها میلی نداریم برایمان زجر آور است ولی خب...همیشه عواملی هستند که ما را به آنها ترغیب کنند.

علاوه بر این ها در مدتی که فیزیک میخواندم نیز از این احساس ها به من دست میداد...یعنی حس میکردم جایی که الان هستم و دارم وقتم را در چنین رشته ای میگذرانم(که هیچ ارتباطی با آن نداشته و ندارم)مناسب من نیست.خیلی سخت است به خودمان بقبولانیم که اشتباه کرده ایم.اما من موفق شدم خودم را از این بازی باخت-باخت کنار بکشم.برای همین است که حدود یک سال از احساساتی که مرا در خود فرو می برد خبری نیست!ولی خب همانطور که عرض کردم هر از گاهی خاطرات زنده می شوند.

هر ۸ صبح یک بار!به سریع ترین شکل ممکن منزل را به مقصد فروشگاهِ در هم و برهم دایی ترک میکردیم.ماشین دایی تعمیرگاه بود و در طول روز چهار وعده پیاده رویِ دو و نیم کیلومتری میزدیم توی رگ.از بازار کج و معوج و عریض و طویل و عجیب سمنان رد میشدیم.چیزهای جدیدی از بازار دیدم که تا به حال دقت نکرده بودم.مجموعه ی کاملی است برای خودش.تا ظهر با بیشعور ترین خریدارانی که میتوانید فکرش را بکنید سر و کله میزدیم.فروش کفش:حدود یک میلیون.

به منظور طبخ ناهار شامل سیب زمینی-سوسیس-تخم مرغ-تن ماهی-ادویه-نوشابه-ونان!ساعتی زودتر به خانه برمیگشتم و هر ظهر...دایی با رسیدن به خانه...سر سفره ی پهن شده مینشست و ناهار را با چاشنی اخبار سیاسی کانال های تغذیه شده از استکبار صرف میکردیم.شاید نیم ساعت تا ۴۰ دقیقه به خواب میرسیدم و شاید هم نه ولی به هر حال ساعتی زودتر از دایی عزیز منزل را به مقصد فروشگاه ترک میکردم.

بی شعور ترین خریدارانی را که گفتم یادتان هست؟حالا همانها را خسته هم تصور کنید...واقعا در حد جنگ جهانی اعصاب به ما فشار می آمد.دوست ندارم جای هیچ کسی را در شغل مدیریت فروشگاه های کفش ملی خالی کنم.حقیقتا جزو مشاغل سخت است.ولی با این حال...فروش:حدود ۳ میلیون.و دست آخر با ذهنی به فنا رفته...حدود ۹ شب...باز هم به منظور طبخ وعده ی آخر زودتر از دایی به منزل بازمیگشتم.۹۰ درصد خورد و خوراک همانی بود که گفتم...باقی اش را قورمه سبزی مادرم و سبزی پلو با ماهی خاله ام تکمیل کردند.

اینها را گفتم که هم تعریف کرده باشم که کلا سمنان چه خبر!و هم اینکه به دوستان رسانده باشم که دعاهایشان درارتباط با به خیر گذشتن سفر و این نوع جملات تا چه حد جواب داده!!

همه ی این غر زدنها به کنار...تجربیاتی که از بودن در کنار دایی و کلا طی این چند سال به دور از خانه کسب کردم...می ارزد به تمام این سختی ها.و راست گفت آن بزرگوار که:بسیار سفر باید تا ...




نوشته شده در تاريخ 92/01/01 توسط ابوالفضل



امروز روز آغاز است

اول فروردین به مثابه سر خطی است برای نقطه های آخر اسفند.

فرصتی همیشگی است برای دوباره "نو" شدن...

غوطه خوردن در چشمه های زلال بهار...ریشه دواندن...سبز شدن...

کنار زدن زرد برگ ها...مرگ مرداب ها...روان شدن...

طبیعت به تغییر توصیه می کند.بیایید گوش جان بسپریم...بیایید عمل کنیم.

بیایید در سال جدید به هر آنچه که آرزو داریم ردای سبز عمل بپوشانیم.

سال جدید رو به همه تبریک میگم و امیدوارم که صدسال بعد هم به بهتر از این سال ها برسیم!


شرح سمنان و موقعیت هایی که بر من گذشت پست ها میطلبد!

از ماهبان و یاسمن عذر میخوام...دوسداشتم بتونم شرکت کنم تو مسابقه...که نشد...

از نجوای عزیز هم عذر میخوام...رفیق فراموشکاری هستم...اینو دیگه رئیس بوداهای تبت هم فهمیده!

بشنوید حال این روزهای مرا که در ایــــــــــــــــــن حد آرامم!




نوشته شده در تاريخ 92/01/01 توسط ابوالفضل



فردا صبح علی الطلوع عازم سمنانم دوزدان...

و این...یکصد و نود و دومین پست و آخرین پست سال ۹۱ این وبلاگ است...که بنا به اتفاق...زمینه ایست برای شروع سال هزارو سیصد و نود و دو!

اینجا...مرا میخوانید...مرا شناخته اید...یا شاید مرا خواهید شناخت...برای من و یا سال ۹۲ چیزی بنویسید...

نوشته های زیبایتان را در سال جدید خواهم خواند.

عیدی شما به من....همین چند خط ماندگار از شما در این فضای مجازی است که در عمیق ترین و حقیقی ترین گوشه ی قلب من می نشیند.

سالی پر از شادی و بهروزی را برای همه ی شما خوبان آرزو می کنم.


پ.ن:فرصت خاص نویسی نداشتم...برا همین اسمی نبردم.




نوشته شده در تاريخ 91/12/22 توسط ابوالفضل


 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ